مرا از یاد خواهی برد میدانم
و من از دیدگان سرد تو یک روز
میخوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت
من این را خوب میدانم
که روزی هم ، مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را
که روزی آشیان گرم عشقم بود ، خواهی برد
تو از یادم نخواهی رفت
و چشمان تو
هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور میپاشد
و من با خاطراتت زنده خواهم بود
چه غمگینم از این رفتن
و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم
مرا از یاد خواهی برد میدانم
و میدانی که از یادم نخواهی رفت
چند قدم برداریم
یک
دو
سه
.
.
.
.
.
هشت
نه
ده
چقدر مهربان تر شده ای حالا که از هم بیست قدم دوریم!!!
ای روز شتاب کن
ای شب چه صبور و پر طاقت هستی
پس کی میخواهی به آخر برسی
تا کی اسیر این تیرگی باشم
کی این تاریکی دست از گریبانم بر خواهد داشت
ای غم و اندوه یا رهایم کنید یا جانم را بگیرید
خداوندا خلاصم کن
نه ذره ذره یکباره خلاصم کن
از دست خودم خلاصم کن
هر چی میخوام برات بگم قصه ی دلواپسیه
هر چی نثارت بکنم یه آسمون بی کسیه
قصه ی تو قصه ی من قصه ی عاشق بودنه
حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه
نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود
حیف که همیشه این روزا خاطره میشه خیلی زود
یادش بخیر زمانی که شعرای من مال تو بود
دست من از تو می نوشت قلب من از تو می سرود
اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت
انگار نمیشه دور بود و پیش کسی دل جا گذاشت
شاید این هم یه قصه بود که قهرماناش ما بودیم
ما که به غیر از دل خوش دنبال چیزی نبودیم
حال دیگه تو فال ما نشونه عاشقی نیست
دیگه نمیشه گفت که
عشق همیشه موندنیست
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آنشب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی رمق آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گویم
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمی رویید
برو تو کوه و داد بزن:آیا بازم امیدی هست؟؟؟
اونوقت تو جواب میشنوی: هست ، هست، هست...
بهش گفتم: خیلی تنهام ، میخوام از تنهایی دربیام ،
گفت: میدونی چرا تنهایی؟
!چون خدا دوستت داره ،خدا هر کسی رو که دوست داشته باشه ، تنهاش میکنه تا فقط یه گوشه بنشینه و به خدا فکر کنه
این خدارو خوشحال میکنه ، البته خدا اینقدر بزرگه که من و تو نمیتونیم وصفش کنیم و اصلا تو
مخیله کوچیکمون جاش بدیم ، خیلی بزرگ ، حتی فراتر از یک کلمه ی بزرگ ،
تو با وجود خدا چطور تنهایی؟!
زندگی میکنیم؟اگر زندگی است چرا میمیریم؟اگر عشق است چرا به آن نمیرسیم؟اگر عشق نیست چرا
عاشقیم؟


